خسته و بی پناه گوشه ی این اتاق تاریک؛
در میان جرقه ای روشن از اشک نشسته ام.
نگاهم در امتداد افق به دنبال نشانی از توست.
تویی که روحت فرسنگها با من فاصله دارد و بهار خسته ی روحم را
با نام پاییز هم آوا کرده است.حتی لحظه ها بدون تو برایم دردناکند.
میدانم که از تو دورم ولی تو در بند بند وجودم جای داری.

در کویر حسرت و غم؛در تلاطم سخت ترین موج های خروشان دریای زندگی.
در هولناک ترین ثانیه هایی که تحرک از دنیا گرفته می شود.
در لحظه ی تماشای دردناک ترین کوچ پرندگان مهاجر از سرزمین دلتنگی ام؛
تنها توئی آرام جان وطبیب آلامم.
پس تو را می خواهم ای مرحم دل مجروحم و ای سپیده ی شب سیاهم.